باران!
من نیز میدانم که در این سوگ یاران را یارای خاموشی گزیدن نیست،
اما تو میدانی که در این شب دیوارهای خسته را تابِ شنیدن نیست...
بنامِ او...
بی شک تو این هوای بارونی نوشتن نمیچسبه.
میچسبه بری تو دل تاریکی تو خیابون...زیر بارون...دستاتو رو شونه هات حلقه کنی و خودتو بغل بگیری و قدم بزنی...قدم بزنی ......قدم بزنیـــ
خوب که قدم زدی
خوب که فکر کردی...
خوب که غصه خوردی خوب که خندیدی....
با سرو ریخت ژولیده و خیس اب مثل موش اب کشیده بیا ی خونه
یه حوله برداری موهاتو خشک کنی
یه قهوه ی داغ درست کنی واسه خودتو پتوی نرمتو دورت بپیچی
چراغارو خاموش کنی و خیره شی به هیزمای اتیشی که روبروت دارن خاکستر میشن...
بعدش دیگه صبح شده
باحال خوب...
و تکرار مکررات هدف زندگی:)
برچسب:
نویسنده: آریا امینی