هربار که بهش نزدیک تر میشدم
نمیدونستم دارم تیشه به ریشه خودم میزنم
هربار که باهاش خوشحال بودم
نمیدونستم قراره تاوانش رو با غمگین بودن پس بدم
هربار که احساس میکردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم
نمیدونستم قراره چقدر بیچاره بشم....
من هیچوقت هیچی نمیدونستم
فقط راه قلبمو پیش گرفتم و اون شکست
بعد از اون همه قلبمو شکستن
احساس میکردم کل جهان هستی با من بد شدن
حتی پدر و مادرم...
حتی خواهر و برادرم...
الان دیگه یجورایی به شکستن 1 کردم
به اینکه هربار از درون فرو بریزم و با یه لبخند دوباره از نو بسازم عادت کردم
مگه آدمیزاد همین نیست؟همین موجودِ منفورِ عادت کن!
#story#
برچسب:
نویسنده: آریا امینی