راستش با اتفاقی که توی کمتر از چند ثانیه افتاد خیلی چیزا فهمیدم بنظرم نوشتنش خالی از لطف نباشه:)
مثلا اول فهمیدم که فقط جسمم بزرگ شده خودم هنوز اون بچه ی 5 سالم که تا یکی بهش میزنه میشینه گریه میکنه
بعد فهمیدم که فاصله نقص عضو شدن با سلامتی یه نانومتره و چقدر من ادم نا شکریم.
بعد فهمیدم وقتی به یکی تذکر میدی دلیل بر اون نیست که طرف دیگه اون کارو نکنه باید وارد عمل شی
اینم فهمیدم که من ادم بسی بد شانسم.
مهم ترین چیزیم که فهمیدم این بود که خواهره من جنگجوی خوبی میشع
هی بهش میگم سیمین اون تیرکمانو بزار اون ور
بابا خیر سرت دختری پسری گفتن.اخه تو رو چه به تیر کمون اونم از نوع واقعیش حالا شانس اوردم تیرش چوبی بود نه فلزی وگرنه الان یه چشم شده بودم
هرچند الانم کم از یک چشما ندارم :/
بماند که اون لحظه دلم میخواست از روی زمین محو و نابودش کنم.
من کلا تو لحظه خیلی عصبی میشم و دلم میخواد طرفمو بکشمش ولی بعد که اروم میشم میبینم خیلیم دوسش دارم
این بود انشای من:)
برچسب:
نویسنده: آریا امینی