حرفامو دیگه نمیگم
دیگه یه آدمه دیگم
میمیرم ولی میرم بی صدا
دردمو حس نمی کنن آدما
قصه میکنن ادما
گریه های منو،ای خدا
میرم از خودم دور بشم اروم بگیرم
من تو دستای زخمیه خودم اسیرم
میرم از همین راهه اشتباهه بن بست
جایی که کسی زخمو با نمک نمی بست
...خب میدونین... آدمه دیگه
گاهی دلش میگیره . میخواد تا 24ساعت گردشه دیگه ی زمین بشینه هق بزنه
خودشم نمیدونه چشه.سر چیزای مضخرف دلگیر میشه
بعضی وقتا انقد قدرت دارم که بتونم کل دنیارو تو دستام بگیرم
بعضی وقتام انقد ضعیف که فقط میتونم به یاد دوران بچگیام تو خودم مچاله شم
میدونین...حس خوبی نیست که بدونی ادمه غیر قابل تحملی هستی.که فکر کنی تحملت میکنن
اینجوری که باشی خیلی غصه میخوری.
مثلا وقتی حرف میزنی از هر ده تا حرفت...یکیو میگی
یا خیلی از خنده هاتو بی صدا خفه میکنی
یا حتی گریه هاتم
هرکیم هر چی بگه نه ...اینطور نیست...اشتباه میگه
اینطور هست
شاید دو بار
سه بار
4 بار
براش جالب باشه
ول ی بار پنجم اونم خسته میشه.بار پنجم میفهمی که نباید هیچ وقت خودت باشی.
اینکه از خودت بترسی...اصلن حس خوب نیست
ازین همه ضعیف بودن پشت یه نقابه قوی متنفرم.
برچسب:
نویسنده: آریا امینی